تبليغاتX
نوشته های بی مخاطب

اولش خيلي كوچيك بود. اولين بار تو بهم نشونش دادي. خيلي كوچيك و خوشگل بود. گفتي: « ببين چه خوشگله. بيا با هم بزرگش كنيم». من ترسيدم. گفتم: « نه، ما نمي تونيم بزرگش كنيم آخه من مي ترسم! ». به چشمات نگاه كردم. شوقي كه تو چشمات موج مي زد بهم مي گفت نترس! . منم ديگه نترسيدم. اون روز به روز بزرگتر مي شد و خوشگلتر. سه تايي مون خوشحال بوديم و لذت مي برديم. اون بازم بزرگتر شد. يه بار حس كردم كه انقدر بزرگ شده كه من و تو داشتيم اذيت مي شديم. چون اون بزرگتر مي شد و مسئوليتش سنگين تر. ولي من دوستش داشتم. برام مهم نبود چقدر سنگينه. يه روز توي چشمات نگاه كردم. ترس جاي شوق رو گرفته بود. من ترسيدم. تو هيچي نگفتي. يه موقع هايي مي شد كه اونو مي سپرديش به من. خودت مي رفتي. وقتي كه مي اومدي بيشتر كاراش رو مي سپردي به من. منم كه دوستش داشتم، براش هر كاري مي كردم. يه روز صبح كه از خواب بيدار شدم هرچي نگاه كردم، نبودي. نمي دونم كجا بودي. برگشتم پيشش و بازم بزرگش كردم تو كه نبودي باز هم بزرگ شد. هر روز بزرگتر. من هم هر روز بيشتر دوستش داشتم. ولي تنهايي نمي شد. خيلي سنگين تر از اوني بود كه بتونم. دعا كردم بياي و دوباره با هم بزرگش كنيم. تا بتونه پرواز كنه!. تو اومدي. كمكم كردي. انقدر کمکم کردی که من دیگه احساس خستگی نمی کردم. انگاری بیشترش رو دوش تو بود. ديگه خوشحال بودم. تو هم خوشحال بودي. با هم ديگه بزرگش كرديم. انقدر بزرگش كرديم كه حتي با اينكه دو تامون كمك مي كرديم، رو دوشمون سنگيني مي كرد و هر روز سنگينتر از قبل. من هنوزم دوستش داشتم هر روز بيشتر از قبل. بهم گفتي: « نميشه، اون هيچوقت نمي تونه پرواز كنه». ولي من گفتم:« چرا مي تونه. اگه كمكش كنيم مي تونه. اگه دوستش داشته باشيم...». براي اينكه بهت ثابت كنم اون مي تونه، يه بار مجبورش كردم پرواز كنه. براش سخت بود. ولي اين كارو كرد. ما دوتايي نشستيم روي دوشش. اون پرواز كرد. چند دقيقه كوتاه پرواز كرد. عالي بود!. هردومون خوشحال بوديم. خيلي قشنگ بود. تو لبخند مي زدي و من كيف مي كردم. پرواز بهترين حس دنيا رو همراهش داشت. خوشبختي!... اما تموم شد. اون نشست روي زمين. من هنوز ذوق داشتم. از اون به بعد هر شب اون چند دقيقه رو تو ذهنم مرور مي كردم. فكر كردن به اون چند دقيقه، فكر كردن به لبخند تو بهم نيرو مي داد. بهت نگاه كردم. گفتم: « ديدي مي تونه. اگه بازم صبر كنيم. اگه بازم بهش كمك كنيم، براي هميشه پرواز مي كنه و ما رو با خودش مي بره». توي چشمات پر از غم بود. فقط گفتي: « خسته ام». گفتم: « تو يكم استراحت كن. بعد دوباره وقتي حالت بهتر شد بزرگش مي كنيم». وقتي باهات حرف مي زدم، دلم مي لرزيد. گفتي: « من خيلي خسته ام...». من ديگه هيچي نگفتم. مي ترسيدم. اگه تو مي رفتي ديگه نمي شد. شب بود. همونجور كه فكر مي كردم، خوابم برد. با صداي پاي تو از خواب پريدم. ديدم داري مي ري طرفش. يه چاقو هم تو دستته. قلبشو نشونه گرفتي. چاقو رو بردي بالا ... دستتو گرفتم. داد زدم: « نه!». گفتي: « اون بايد بميره. اون هيچوقت نميتونه براي هميشه پرواز كنه». عصباني بودم. گريه مي كردم. لا به لاي اشكام داد زدم: « تو حق نداري اين كارو بكني. اگه ما بخوايم اون مي تونه». نمي خواستم باور كنم. آخه دوستش داشتم. آخه اولين بار تو بهم نشونش داده بودي. تو يه نگاه به من انداختي، يه نگاه به اون. اشك توي چشمات جمع شد. چاقو از دستت افتاد. سرتو برگردوندي. راهتو كج كردي. از ما دور شدي. گريه كردم. دويدم دنبالت. گفتم: « نرو. تو بايد باشي. آخه اگه با هم نباشيم نمي تونه بپره بايد سه تامون با هم باشيم. خدا كمكمون مي كنه. نرو». يه سيلي زدي توي صورتم. داد زدي: « بسه ديگه، بيدار شو. اون اگه مي تونست تا حالا پرواز كرده بود. تو هم بايد ولش كني». گفتم: « آخه اون از تنهايي مي ميره». با چشماي خستت به چشماي خيسم نگاه كردي. رفتي. گريه كردم. برگشتم پيشش. چاقوي تو رو از روي زمين برداشتم. قلبشو نشونه گرفتم. گريه مي كردم. به دور و برم نگاه كردم. همه داشتن من رو نگاه مي كردن. داد زدم: « چيكار كنم؟». همه شون با هم گفتن:« بكشش، بكشش...!». چاقو رو محكم توي دستم فشار دادم. به چشماش نگاه كردم. خيس بود. نمي دونستم مي تونه گريه كنه. آخه تا حالا گريه نكرده بود. به چشمام نگاه مي كرد. يه دفعه يه قطره اشك از گوشه ي چشمش اومد پايين. دلم لرزيد. همه داد مي زدن: « بكشش...». گريه مي كردم. دستم شل شد. چاقو افتاد روي زمين. هر دومون گريه مي كرديم. بغلش كردم. گفتم:« نمي تونم. نمي تونم... حتي اگه بميرم نمي ذارم تو بميري». كنارش نشستم. آروم نوازشش كردم. نمي دونم چي توي دنيا قشنگ تر از حس پرواز بود كه به خاطرش ما رو تنها گذاشتي. به نقطه اي كه تو ازش رفته بودي خيره شدم. بهش گفتم: « نگران نباش. اون بر مي گرده. اونوقت دوباره مي توني پرواز كني. براي هميشه». اين رو گفتم. اما توي ذهنم فقط اين جمله بود :« تو هيچوقت بر نمي گردي...». اون بهم لبخند مي زد... ياد لبخند تو افتادم... چشمام خيس شد...                

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 20:18 توسط لیلا |


+ نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت 23:43 توسط لیلا |


تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست؛

تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست؛

تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه اش کرده ام؛

تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست؛

تنهایی را دوست دارم زیرا...

در کلبه تنهایی هایم خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 0:0 توسط علی |


شب بود و شمع بود و                 

 

 

                               من بودم وغم.  شب رفتو

 

                                                                               

                                                               شمع سوختو من موندموغم

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:1 توسط علی |


 

 

 

 

 

 

 

 

 

میشینم  فکر  میکنم  و به خودم  میگم  آیا         

                                    

                                                                   داستان  من  بدتر  نبود  از  بینوایان

 

 

قصه ی  روز  فرار  ما به  یه شهر  مرزی

                    

                                                                    تو  اتاق  بی چراغ  ویه شمع  قرضی

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 17:36 توسط علی |


        

 

   تو را صدا کردم           

تو عطر بودی و نور

تو نور بودی و عطر گریز رنگ خیال

درون دیده من ابر بود وباران بود

صدای سوت ترن

                 صوت سو کواران بود

 

زپشت پرده باران

 تو را نمیدیدم

تو را که می رفتی

مرا نمیدیدی

مرا که میماندم

میان ماندن و

                 رفتن

حصار فاصله

               فرسنگهای سنگی بود

 

 

ترن تو را میبرد

ترن تو را به تب و تاب تا کجا میبرد؟

ومن

حصار فاصله فرسنگهای اهن را

غروب غمزده در لحظه های رفتن را

                                         

                                          نظاره میکردم

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 17:30 توسط علی |


من سکوت خویش را گم  کرده ام

لاجرم در این هیاهو گم شدم

من که خود افسانه می پرداختم

عاقبت افسانه مردم شدم

ای سکوت ای مادر فریادها

ساز جانم ازتو پر اوازه بود

تا دراغوش تو راهی داشتم

چون شراب کهنه شعرم تازه بود

گم شدم در این هیاهو گم شدم

کس نیاید تا بگیرد داد من

گر سکوت خویش را میداشتم

زندگی پر بود از فریاد من

ای سکوت ای مادر فریاد ها.

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 19:57 توسط علی |


+ نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 3:55 توسط علی |


 

خدایا چراهرچقدر ازصداقت حرف می زنم دروغ می شنوم /


هرچقدر ازانسانیت حرف می زنم نامردی می بینم /


هرچقدرازدرستی حرف می زنم نادرستی می بینم /


هرچقدرازسکوت حرف می زنم شلوغی می بینم /


هرچقد راززیبائیها حرف میزنم زشتی می بینم /


هرچقدرازوفاحرف می زنم بی وفائی می بینم /


پس چرا ازتنهائی حرف می زنم همفکر نمی بینم /


این ضعف منه که نمیدونم چرا ۰۰۰۰۰

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 19:34 توسط علی |


يک نيمکت کنار خيابان، دوتا سکوت...
اين زندگي کشيده به اين جا چرا؟ سکوت

من را نگاه کن به تو هم فکر ميکنم
پس فکر ميکند به خودش بي صدا سکوت

اين ماجراي تلخ خيابان و عشق هاست
يک روز سرد توي خيابان دو تا سکوت

هر يک شبيه آن يکي آبي ، بنفش، سرخ
ـ هرچند بود منشاء اين رنگ ها سکوت ـ

در هم قدم زدند و به هم فکر!  فکر!  فکر!
آخر رقم زدند سر آغاز را: سکوت!
يک ماه بعد: هردو به هم خو گرفته اند

چون کودکي به مادر و چون کوه؛ با سکوت
شش ماه بعد روي پل عابري بلند
ـ من دوست دارمت! مثلا تا کجا؟ سکوت

در روز هاي بعد يکي فکر ميکند:
ـ عشق اشتباه بوده وگر نه چرا سکوت؟

يکسال بعد: ما به هم اصلا نمي خوريم
يک نيمکت کنار خيابان دوتا سکوت

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مرداد 1386ساعت 0:51 توسط علی |